هاجر باقریان خوزانی
زمستان 1386
دانشگاه قم
شکل گیری قیام مشروطیت
جریان شناسی مشروطه
شیخ فضلالله نوری (1259ه. ق. - 13 رجب 1327ه. ق. / 31 ژوئیه 1909م.)
شیخ فضل الله نوری در عرصه ی سیاسی
علل مخالفت شیخ فضل الله نوری با مشروطیت
شیخ فضل الله نوری خواستار حکومت مشروطه مشروعه شد
منابع
پس ازقیام تنباکو روند رو به رشد نا رضایتی ها ادامه داشت. ضعف دولت, اعطای امتیاز به بیگانگان و عقد قراردادهای استعماری, ظلم و ستم حکام ونیز رشد و آگاهی سیاسی مردم بر اعتراضات دامن می زد. در این میان بحران اقتصادی نیز دولت قاجاری را ناتوان تر از پیش کرده بود. قراردادهای استعماری و کاهش تعرفه های کالاهای خارجی, بازار ایران را در اختیار تجار خارجی قرار داده و صنایع داخلی را به ورشکستگی کشانده بود. از همین رو, بازرگانان و صنعتگران داخلی از دولت ناراضی بودند. سایر طبقات و قشرهای جامعه نیز هر یک به دلیلی از قاجارها ناراضی بودند: کشاورزان به دلیل فقری که ناشی از بی کفایتی دولت و ظلم مالکان می دانستند؛ روحانیون به سبب نفوذ روزافزون بیگانگان و ضعف و تسلیم دولت مسلمان قاجاری در برابر دولت های خارجی, و در نهایت روشنفکران به دلیل استبداد و شیوه ی سنتی حکومت.
جریان شناسی مشروطه
اگر مشروطه را به مثابه رودخانه ای در نظر بگیریم, آن رودخانه از سه نهر که به درون آن می ریخت تشکیل شده بود. نخستین جریان عبارت بود از تفکراتی که مستقیمأ ملهم و متاثر از فلسفه ی سیاسی لیبرالیزم و دموکراسی غرب بود. جریان دوم نیز اگرچه مبنایش غرب بود, اما بیشتر به آن بخش از فلسفه و نگرش سیاسی که اصطلاحأ آن را « چپ», « رادیکال» یا « سوسیالیستی» میگوییم, باز می گشت. و بالاخره جریان سوم که اگر چه رگه هایی از هر دو جریان نیز در آن وارد شده بود, اما زبان آن را باید « شریعت» دانست. به تعبیر دیگر آرا و اندیشه هایی بودند که از زبان شریعتمداران, اعم از علما, روحانیون, و یا افراد غیر روحانی بیان می شدند.
سردمداران جریان اول همچون عبدالرحیم طالبوف, میرزا فتحعلی آخوندزاده, مستشار الدوله, تقی زاده, میرزا آقاخان کرمانی, احتشام السلطنه و حتی ملکم خان که پدرخوانده های جریان غربگرا و تحت « تاثیر اجتماعی غرب» بودند آشنایی وسیعی با بنیان اندیشه ی غرب نداشتند. شاید در میان آنان کمتر کسی پیدا می شد که بداند متفکران سیاسی غرب همچون لاک, هابز, دیدرو یا ماکیاولی دقیقأ چه گفته اند, اما آنان روح یا به تعبیر امروزه پیام فلسفه ی سیاسی رنسانس را درک کرده بودند. در مورد رابطه ی این جریان با مذهب و نگرششان نسبت به آن می توان گفت که شماری از آنان ضد شریعت بودند و شمار بیشتری به روحانیت و افکار و نگرش اجتماعی این طبقه اعتراض داشتند. بسیاری از آنان خواهان عدم دخالت روحانیون در امور سیاسی و یا به اصطلاح جدایی دین از سیاست بودند. اما گروهی نیز بودند که ضدیت خاصی با اسلام و روحانیت نداشتند. و بالاخره به کسانی باید اشاره داشت که صرف نظر از آن که اعتقاد باطنیشان به مذهب چه بود, بر حسب ظاهر, مدرنیته را در تضاد با شریعت نمی دیدند, بلکه حتی قایل به هم سویی آن با اسلام بودند. از جمله مهم ترین عناصر این گروه, ملکم خان است. اهداف این گروه عبارت بود از قانون, قانون مداری, محدودیت قدرت حکومت, آزادی, آشنایی با علوم جدید, آوردن صنعت به ایران, پیشرفت و ترقی اقتصادی و اجتماعی.
جریان دوم که مشروطه را ساخت, بیشتر در میان مشروطه خواهان تبریز و در مرحله ی بعدی رشت و انزلی رشد کرد. این جریان رادیکال در نتیجه ی تاثیر ادبیات سیاسی انقلابیون قفقاز به وجود آمد. اما در کنار انقلابیون آذری تبار شخصیت های دیگری نیز در این طیف قرار می گیرند که آشنایی آن ها با آرای رادیکال نه از طریق انقلابیون قفقاز, بلکه مستقیمأ به واسطه ی آشنایی با افکار رادیکال غرب بود. از جمله مهم ترین این شخصیت ها سلیمان میرزا اسکندری و برادرش یحیی میرزا اسکندری می باشند که اولی دو دهه بعد پدرخوانده ی حزب توده در ایران شد و دومی از نخشتین شهدای انقلاب مشروطه می باشد. و بالاخره باید از محمدرضا مساوات نام برد که در روزنامه اش به نام « مساوات», که بعد از انقلاب مشروطه منتشر شد, به تبلیغ جدی آرای چپ و سوسیالیستی پرداخت. افکار این جریان آمیزه ای از اندیشه های مارکسیستی و سوسیالیستی بود. برخی از طرفداران این جریان رادیکال تر بودند و برخی میانه روتر. اساسی ترین خواسته های این جریان عبارتند از: تعدیل ثروت, هشت ساعت کار برای کارگران, برپایی اتحادیه ها و تشکل های صنفی جهت احقاق حقوق زحمتکشان, گرفتن مالیات مستقیم, مخالفت با تشکیل مجلس اعیان ( مجلس سنا), آموزش و پرورش اجباری, اعطای حقوق اجتماعی به زنان, جدایی دین از سیاست, ایجاد بانک کشاورزی ( برای کمک به کشاورزان و ملاکین خرده پا), ممنوعیت کار کودکان, استراحت عمومی و اجباری یک روز در هفته برای مزدبگیران, کاهش قدرت سیاسی و اقتصادی اشراف و ملاکین, برقراری نظام وظیفه ی اجباری, برخورداری کارگران و مزدبگیران از حق اعتصاب و ... .
و سرانجام می رسیم به جریان سوم یا جریان اسلامی که حداقل به لحاظ کمی آن را باید گسترده ترین جریان تشکیل دهنده ی مشروطه دانست. جریانی که رهبری نهضت مشروطه و سپس رهبری انقلاب را به دست آورد, و در مجلس نیز وابستگان به این طیف ( علما, تجار و برخی از رجال سیاسی) بیشترین تعداد را تشکیل می دادند. از دید این گروه مشروطه حرکتی بود برای رفع ظلم, محدودیت قدرت حکام و فرمانروایان مستبد قاجار, مقابله با سلطه ی اقتصادی خارجی, تامین استقلال کشور ( از نفوذ روسیه و انگلستان), ایجاد عدالتخانه ( و در نتیجه امکان نظم خواهی ملت), محترم شمردن مالکیت, کاهش دخالت و کنترل دولت در تجارت, حمایت از تجار و صاحبان سرمایه و صنعت, وضع قوانینی در جهنت حمایت از تجار ( در رقابت با تجار اروپایی) و آغاز توسعه, عمران و آبادی کشور. هیچ کدام از این احکام نه علیه احکام شریعت بود و نه مروج بی بند و باری.
این سه جریان در برخی از اهداف خود اشتراک نظر داشتند و در مواردی هر یک بر روی نکات و آرمان های مشخص تری تاکید می ورزیدند. اما آن چه مسلم است همه از یک حداقل درک و تصور صحیح از مشروطه برخوردار بودند, و آن عبارت بود از محدودیت قدرت حکومت و حاکمیت قانون.
در میان این سه جریان, جریان اسلامی و در این جریان روحانیت به عنوان عالی ترین نهاد مردمی و تنها نهاد قدرتمند غیر دولتی مطرح شد. روحانیت با توجه به نفوذ اجتماعی گسترده تنها قدرتی بود که می توانست در مقابل حکام و دولتمردان مقاومت کند. علما در دوره ی طولانی استبداد تنها پناهگاه مردم در برابر ظلم و ستم حاکمان به شمار می رفتند. محبوبیت مردمی روحانیت مهم ترین منبع قدرت سیاسی آنان بود. روحانیون همواره با مردم در ارتباط بودند و بسیاری از مشکلات مردم رفع می کردند.
اصولأ در فضای مذهبی آن روز ایران هیچ اندیشه و فعالیت سیاسی بدون حمایت علما به نتیجه نمی رسید. می توان گفت که پیروزی نسبی مشروطه بدون حمایت و رهبری روحانیت ممکن نمی نمود. اما باید اشاره کرد که علما مشروطه را در چارچوب شریعت می خواستند و محدودیت سلطنت را از دین استنباط می کردند. بنابراین مشروطه ی مورد نظر آنان با مشروطه ی سکولار غربی فاصله ی بسیار داشت و به همین دلیل علما معتقد بودند که کارکرد قانونگذاری باید به مسائلی محدود شود که در شریعت برای آن ها حکمی وجود ندارد. بعد از استقرار مشروطه, بعضی از علما با مشاهده ی کجروی ها و تندروی هایی که در اعمال و نوشته های مشروطه خواهان مشاهده می شد به مبارزه با مشروطه برخاستند و بدین ترتیب نهاد روحانیت عملأ به دو دسته ی موافق و مخالف مشروطه تقسیم شد. علمای مخالف مشروطه آن را باعث تشتت و پراکندگی جامعه, رشد عقاید انحرافی و کفرآمیز, تضعیف ارزش های معنوی و حتی تزلزل اقتدار سیاسی می دانستند, اما در مقابل, علمای موافق, این نظام را باعث تقویت دین و دولت تلقی کرده, اشتباهات و انحرافات موجود را قابل رفع می دانستند.
در جناح طرفدار مشروطه, آیت الله میرزای نایینی از مشهورترین علما به شمار می آمد. وی که از حمایت آیات و مرجع بزرگ نجف ( آخوند خراسانی, مازندرانی, میرزا خلیل تهرانی) برخوردار بود, کتاب تنبیه الامة و تنزیه الملة را در حمایت از مشروطه نوشت.
از سوی مقابل, شیخ فضل الله نوری مهم ترین منتقد مشروطه در میان علما تلقی می گردد. شیخ که از حمایت آیت الله سید کاظم یزدی – از مراجع بزرگ نجف- برخوردار بود از علمای بزرگ تهران و از رهبران جنبش تنباکو و قیام مشروطه است که در ادامه به نقد نظرات و عقاید شیخ شهید می پردازیم اما در ابتدا شرحی مختصر از زندگانی شیخ می آوریم.
شیخ فضلالله نوری (1259ه. ق. - 13 رجب 1327ه. ق. / 31 ژوئیه 1909م.)
حاج شيخ فضل الله نوري از بزرگترين علماي متنفذ ايران در قرن 13 و 14 ق. است.
فضل الله نوری فرزند ملا عباس کجوری بود و در ذیحجه ی 1259 ه ق در روستای لاشک در منطقه کجور مازندران دیده به جهان گشود. پس از طی مراحل ابتدایی تحصیل، برای تکمیل دروس خود در اوایل جوانی به نجف رفت و از درس شیخ راضی نجفی استفاده برد و سپس به همراه دايياش ـ محدث نوريـ و در 1292ق به سامرا رفت, و در زمره ی شاگردان میرزای شیرزای در آمد. و چند سال از درس ميرزاي شيرازي استفاده كرد، تقريرات او را نوشت و از شاگردان بارز ميرزا به شمار ميرفت. وی در سال 1300 ه ق جهت تبلیغ معارف دینی عازم ایران شد و درتهران اقامت گزید . به تدريس و حل مشكلات مردم پرداخت. و به زودي از علماي برجسته تهران شد. او مشروطه را به عنوان نهضتی که در آن قوانین شرع لحاظ شده باشد مطرح می کرد. فضل الله نوری طرفدار ایجاد جامعه و نظامی براساس اصول اسلامی بود. چون از شیخ فضل الله نوری سئوال شد: در حالی كه آیت الله كاظم خراسانی, آیت الله حاجی میرزا حسین تهرانی و آیت الله عبدالله مازندرانی فتوا به مشروطه داده اند, چرا شما چنین موضعی گرفته اید؟ در پاسخ گفت : این آقایان از ایران دورند و حقیقت اوضاع را از نزدیك نمی بینند و نامه ها و تلگراف هایی كه به ایشان می رسد , از طرف مشروطه خواهان است و دیگر مكاتیب را به نظر آقایان نمی رسانند.
شیخ فضل الله نوری در عرصه ی سیاسی
شيخ فضلالله نوري در جنبش ضدانگليسي تنباكو ـ 1309قـ ، به رهبري ميرزاي شيرازي، شركت داشت. پس از درگذشت ميرزاي شيرازي (شعبان 312ق)، و احتمال مرجعيت وي و ميرزا حسن آشتياني كه خطري براي انگلستان محسوب ميشد، شبنامههايي در ذيقعده 1312ق توسط وابستگان انگليس پخش شد. شيخ فضلالله پس از درگذشت ميرزاي آشتياني (جمادي الاول 1319ق)، عالم و مجتهد اول تهران شد.
وي در شوال 1319ق از راه گيلان و استانبول عازم حج شد و پس از انجام مناسك در 2 محرم 1320ق از راه جبل به نجف رفت و سپس به ايران بازگشت. در 1323ق. و در پي اعتراضهاي حزبي كه عليه دولت صورت گرفت و به تحصن در حضرت عبدالعظيم(ع) انجاميد، عليرغم تأكيد آيت الله طباطبايي و بهبهاني، در تحصن شركت نكرد، زيرا مخالفتها را به تحريك جناحهاي رقيب در حكومت ميدانست. به همين دليل در اين دوره به جرم عدم شركت در اين تحصن آماج حملات و هتاكيهاي شبنامهنويسها قرار داشت.
وي جزو نخستين علماي تهران بود كه با سيدعبدالله بهبهاني و سيدمحمد طباطبايي در اعتراض به استبداد عينالدوله همصدا شد و حركت ضداستبدادي آنان را تقويت كرد و سپس در مهاجرت دسته جمعي و اعتراضآميز علما و گروه زيادي از صنوف مردم به قم كه به مهاجرت كبري مشهور شد، شركت كرد.
در جريان اين مهاجرت، شاه و دربار در برابر جنبش عظيم مردمي عقبنشيني كرد و به دنبال آن براي نخستين بار مجلسي تشكيل شد تا با تدوين قانون اساسي، حدود اختيارات شاه و دولت و مردم، و تكاليف متقابل آنان را نسبت به يكديگر مشخص كند.
علل مخالفت شیخ فضل الله نوری با مشروطیت
مشروطه در کل ناکام ماند. از جمله موانعی که بر سر راه موفقیت مشروطه قرارا داشت منازعات فکری, سیاسی و عقیدتی بود. تا قبل از پیروزی انقلاب مشروطه تضاد و تقابل علنی میان سه جریان وجود نداشت. اما با پیروزی انقلاب و به قدرت رسیدن مشروطه خواهان, وضع تغییر کرد. برخی از عناصر لیبرال و سوسیال دموکرات احساس کردند که با به خاک رسیدن پشت استبداد قاجار, باید مبارزه را به سطح دیگری ارتقا داد. اقلیت رادیکال غیر مذهبی درون مجلس و شماری از روزنامه های وابسته به دو جریان دیگر, انتقاداتی را به افکار و آرای روحانیون وارد آورده و خواهان کناره گیری و عدم دخالت آنان در امور مملکت و سیاست شدند. از نظر آنان همان طور که غرب در جریان تحول تاریخی اش مذهب را از سیاست جدا کرده بود, ایرانیان نیز می باید برای ترقی و پیشرفت در چنین راهی قدم بردارند. روزنامه های رادیکال و تندروی همچون « صور اسرافیل», « روح القدس», « مساوات» و « حبل المتین» بعضأ مقالات تندی علیه مخالفین خود از جمله روحانیت می نوشتند. آنان تا بدانجا پیش رفتند که خواهان تشکیل جمهوری و ایجاد یک « دولت ملی» در ایران شدند. جدایی دین از سیاست, مساوات, برابری همه در مقابل قانون ( صرف نظر از نوع مذهب), اعطای حقوق اجتماعی به زنان, ایجاد نظام وظیفه, ایجاد مدارس جدید و فرستادن دختران به مدارس و ... از جمله تقاضاهای دیگر جریانات غیر مذهبی بود. حاجت به گفتن نیست که برخی از آن تقاضاها نه تنها به هیچ روی موافق میل روحانیون سنتی و محافظه کار قرار نمی گرفت, بلکه آنان را وحشت زده و بیمناک از آینده ی مملکت می کرد. چنانکه شيخ فضل الله نوري كه كمي پيش از پيروزي جنبش به اهداف سياسي مشروطهخواهان غربگرا بدگمان شده بود، پس از بازگشايي مجلس و شروع جلسات و مذاكرات درباره نظامنامه (قانون اساسي) و اظهارنظرات برخي نمايندگان متنفذ، يقين كرد كه عناصر مؤثر مشروطهخواه، به دنبال ايجاد نظام دموكراسي غربي همانند نظامهاي سياسي كشورهاي اروپايي در ايران هستند. جوهر و روح اين نظامها كه براساس قوانين موضوعه و عرفي بود در بسياري موارد، با قوانين اسلامي در تعارض بود. شيخ فضلالله با حضور در جلسات كميسيون تدوين، ميكوشيد تا روح قانون اساسي را براساس شريعت اسلامي بنا كند و يا از موارد متعارض آن جلوگيري نمايد، اما مقاومت او بامخالفت سرسختانه برخي از مشروطهخواهان غربزده و بيدين مواجه شد و مطبوعات متعدد مشروطهخواه تهران و ساير شهرستانها به او حمله كردند شيخ پس از چند روزي از مشروطهطلبان جدا شد، زيرا مشروطه را با شريعت سازگار ندانست و خواستار حكومت مشروطه مشروعه شد.
از سوم تیرماه 1276 (24 ژوئن 1907 ( صدها روحانی و طلبه به هدایت شیخ فضل الله نوری در شهر ری اجتماع و به مشروطه شدن حكومت اعتراض و خواهان حكومت مشروعه شدند و بنای نوشتن نامه و ارسال تلگرام برضد مشروطیت را به شهرهای مختلف كشور و روحانیون این شهر ها را گذاشتند. در همین روز به اشاره مجتهد شهر زنجان به ساختمان فرمانداری این شهر هجوم برده شد كه ضمن آن باقرخان سعد الدوله فرماندار وقت جان خود را از دست داد.
شیخ فضل الله نوری در 22 آبان ماه سال 1287 خورشیدی (13 نوامبر 1908 میلادی) در اجتماع مخالفان مشروطیت در باغشاه، مشروطیت را مغایر مشروعیت اعلام داشت و حاضران در آن جمع سپس تصمیم به نوشتن نامه ای در آن زمینه خطاب به شاه كه در همان محل اقامت داشت گرفتند و به جمع آوری امضاء پرداختند. شیخ فضل الله این کار را پنج روز بعد در همان اجتماع تكرار كرد. شماری از حاضران به تاسی از او از محمدعلیشاه كه آماده شنیدن چنین پیشنهادی بود مصرانه خواستند كه مشروطیت را ملغی سازد. محمدعلیشاه یك روز بعد (28 آبان) مشروطیت را كان لم یكن اعلام داشت و تاكید كرد كه به درخواست متقاضیان به ویژه توصیه روحانیون این تصمیم را گرفته است. در پی آن مخالفت با این اقدام محمد علی شاه در مناطق مختلف كشور از جمله گیلان، اصفهان و آذربایجان آغاز شد و در سال 1287 ه ش شیخ فضل الله نوری از سوی مخالفان مورد حمله قرار گرفت و به شدت مجروح شد.
شیخ فضل الله نوری خواستار حکومت مشروطه مشروعه شد
شیخ فضل الله نوری گفته بود: « مشروطهاي را كه از ديگ پلوي سفارت انگليس سردرآورد، نميخواهد.» از اين پس اختلافات بين مشروطه خواهان و شيخ فضل الله و طرفدارانش آغاز شد، به طوري كه طرح ترور شيخ ريخته شد و در 16 ذيالحجه 1336ق توسط كريم دواتگر به وي سوءقصد شد و گلولهاي به پاي شيخ اصابت كرد. ضارب نيز هنگام دستگيري گلولهاي به گلوي خود شليك كرد و مجروح شد ولي پس از مدتي كه در زندان به سر برد شيخ ضارب خود را بخشيد.
در بررسی نظرات شیخ فضل الله نوری پیرامون مشروطه, به نظر می رسد او سه ایراد اساسی نسبت به آن داشت: نوع حکومت مشروطه, آزادی ( بیان و قلم) و بالاخره مساله ی قانونگذاری. مشکل عمده ی شیخ فضل الله, مساله ی قانونگذاری ( در نظام مشروطه) بوده است.
اساس اندیشه ی سیاسی شیخ فضل الله را می توان همان ف لسفه ی کلاسیک رایج در میان علما و روحانیون شیعه دانست که بر طبق آن حاکمیت جامعه به دو رکن قدرت سیاسی و قدرت دینی تقسیم می شود و بر اساس آن پادشاه متکفل حوزه ی دنیوی و علما متولی امر شریعت بودند. پادشاه, سلطان اسلام پناه, سایه ی خدا و ولی امر بود و اطاعت از او واجب. این باور کلاسیک را در دفاع شیخ فضل الله از محمدعلی شاه در مقابل مشروطه خواهان به وضوح می توان مشاهده نمود. این دیدگاه معتقد است که در ابتدا دو حوزه ی دینی و دنیوی در وجود حضرت ختمی مرتبت (ص) جمع شده بود. برخی از خلفا نیز کم و بیش هم متولی امر دین بودند و هم متولی امر حکومت. اما بعدأ این دو حوزه از یکدیگر جدا شدند و سلطان و نهاد سلطنت متولی دنیا شد و فقها متکفل امر شریعت. شیخ فضل الله نیز به همین تز معتقد بود. او استدلال می کرد که وجود سلطنت برای بسط عدل و امنیت لازم است و وجود علما برای انجام امور دینی. بنابراین, از نظر شیخ فضل الله, در زمان ما, رسالت پیامبر اکرم (ص) به دو حوزه ی نیابت در امور نبوت و سلطنت تقسیم شده است, و این دو نه تنها مکمل یکدیگرند, بلکه تضعیف هر یک از آن دو عنصر سبب تعطیل اسلام می گردد. به تعبیر دیگر, او سلطنت را بازوی اجرایی یا به قول خودش « قوه ی اجرائیه ی احکام اسلام» می دانست. در این دیدگاه, هر گونه محدودیت و دخل و تصرف در اختیارات سلطنت, در حقیقت با تضعیف یکی از ارکان اسلام مترادف می باشد. به همین خاطر است که یکی از ایرادات بنیادی وی به مشروطه و مشروطه خواهان آن بود که اگر مقصود آنان تقویت اسلام است پس, « چرا اینقدر تضعیف سلطان اسلام پناه ( لقب محمدعلی شاه) را می کردند... و چرا به همه نحو تعرضات احمقانه نسبت به سلطان مسلمین می کردند». به دلیل جایگاهی که شیخ فضل الله برای مقام سلطنت قائل بود, واضح است که به هیچ روی نمی توانست با اقدامات مجلس در جهت گرفتن اختیارات پادشاه موافقت داشته باشد و مجلس را متهم می کرد که افزون بر گرفتن قدرت اجرایی, در تلاش است تا قدرت نظامی ( لشکری) سلطان اسلام را نیز از وی سلب کند. اکنون می توان فهمید که چرا او بسته شدن شدن مجلس و از بین رفتن مشروطه خواهان را معادل « فرو ریختن ریگ ار منقار ابابیل بر سر سپاه ابرهه» می داند.
حداقل مشکل فلسفه ی سیاسی شیخ فضل الله با مشروطه در تفاوت بنیادی میان آن دو در خصوص تعریف از سالطنت و حکومت است. در حالی که شیخ فضل الله تضعیف سلطنت را تضعیف اسلام, یا یکی از دو رکن نبوت می پنداشت, بنیان مشروطه اساسأ بر روی کاهش قدرت شاه قرار می گرفت. و دیدیم که نقطه ی اشتراک سه جریان تشکیل دهنده ی مشروطه اصل محدودیت قدرت سلطان بود در حالی که مرحوم شیخ فضل الله این محدودیت را اساسأ نقض مشروطه و دیل بطلان یا « حرام» بودن آن می دانست. دیگر اصل بنیادی مشروطه در خصوص حکومت, یعنی اصل تفکیک قوا نیز به دلیل آن که منجر به محدودیت قدرت پادشاه می شود, بالطبع از نظر شیخ فضل الله و مشروعه خواهان محکوم است.
رکن دوم مخالفت شیخ فضل الله با مشروطه در مورد آزادی بود: آزادی بیان و آزادی قلم, که هر دو در قانون اساسی تصریح شده بود. مخالفت شیخ با آزادی از دو مبنا نشات می گرفت. اولأ وی آزادی را به این معنا که انسان آزاد و مخیر است نمی پذیرفت. او معتقد بود که شریعت برای یک فرد مسلمان شامل مجموعه ای از بایدها و نبایدهاست و نمی توان وی را در قبال این بایدها و نبایدها آزاد و مخیر دانست. از نظر شیخ فضل الله, قانون اساسی نه تصریحی بر انجام آن تکالیف می کرد و در آن سخنی از مجازات ناقضین شریعت به میان رفته بود. بنابراین قانون اساسی مردم را در انجام امور شریعت عملأ آزاد و مخیر می دانست.
بعد دیگر مخالفت شیخ با آزادی به مساله ی « آزادی انتخاب حاکم» باز می گشت. در نگرش شیخ فضل الله به حکومت, فضای چندانی برای « انتخاب» وجود نداشت. به نظر وی, « در اسلام حق تعیین قانون و حاکم اصالتأ و ابتدائأ از آن خداوند است و بس. و انسان ها اولأ و بالذات, در این زمینه واجد هیچ گونه حقی نیستند.» طبیعی است که وقتی انسان در حوزه ای اختیار نداشته باشد, « حق انتخاب» یا « آزادی انتخاب» نیز بی معنا می شود. این بعد از مخالفت شیخ فضل الله با آزادی بیشتر مبنای فلسفی و نظری دارد. به سخن دیگر او مستقیمأ با آزادی مخالفت نمی کند, بلکه نحوه ی نگرش به حکومت و عدم دخالت مسلمین در انتخاب ولی امر و حاکم, به گونه ای است که در عمل منجر به فقدان آزادی و حق انتخاب می شود.
فقره ی دوم مخالفت شیخ با آزادی بیان و قلم مستقیم و صریح است. او صراحتأ با هر دوی این ها مخالفت می ورزد, زیرا معتقد است در سایه ی حمایتی که در قانون اساسی از آزادی بیان و قلم به عمل آمده است, مطالب ضد دینی منتشر می شود و کسی هم نمی تواند علیه این مطالب ممانعتی به عمل آورد. از نظر شیخ این امر عملأ اتفاق افتاده بود و بابی ها, طبیعیون و بی دین ها اقدام به چاپ و پخش مطالبی علیه اسلام کرده بودند. نگرانی شیخ از این بابت هم چندان بی مورد نبود؛ در ماه های اولیه ی مشروطه و به دنبال فضای نسبتأ آزادی که پیش آمد, ده ها روزنامه متولد شدند و برخی از آنان از خرده گیری نسبت به باورهای دینی و انتقاد از روحانیون خودداری نمی کردند.
ایراد شیخ فضل الله به اصل آزادی فقط به واسطه ی نوشته های روزنامه ها و یا تندروی های انقلابیون نبود, چرا که در خود قانون برای جلوگیری و اقامه ی دعوی علیه نویسندگان آن مطالب پیش بینی هایی شده بود. ایراد اساسی تر شیخ فضل الله به آزادی بیان و قلم به ناقص بودن قانون اساسی در این خصوص بر می گشت. او می گفت در قانون فقط دو امر منع شده است: کتب و مواد مضره به دین. شیخ فضل الله استدلال می کرد که قانون اساسی فقط از کتب ضلال ( گمراه کننده) و مواد مضر به دین جلوگیری می کند و به آثار انحرافی و محرمات دیگر اشاره ندارد. او نتیجه گیری می کرد که چون قانون اشاره به محرمات دیگر نکرده است, بنابراین ارتکاب آن محرمات از نظر قانون اساسی منعی ندارد. شیخ فضل الله در حمله به آزادی قلم و بیان یک گام هم جلوتر رفته و آن را منافی با قانون الهی می داند. او حتی استدلال می کند که هدف مشروطه خواهان از گنجاندن اصل آزادی در قانون اساسی آن است که دست فرقه های ملاحده, زنادقه و کافر در حمله و نفی اسلام باز باشد و مانعی در کار خود نداشته باشند.
سومین ایراد شیخ فضل الله که در حقیقت بزرگترین و اساسی ترین ایراد او به مشروطه است, مساله ی قانون و نفس قانونگذاری است. ایراد او را در این خصوص می توان به دو بخش فرعی و اصلی تقسیم کرد. بخش فرعی یا جزیی تر عبارت است از: اصل برابری در مقابل قانون که مشروطه با خود آورد ایراد بنیادی یا اصلی تر وی عبارت است از: نفس عمل قانونگذاری توسط مجلس. یکی از مبانی مشروطه, تساوی افراد در برابر قانون بود. به عبارت دیگر, به عبارت دیگر اگر فردی جیمی را مرتکب می شد, قانون مستقل از جنسیت, مذهب یا وضعیت اجتماعی متهم می باید به آن جرم رسیدگی نماید. اما شیخ فضل الله این اصل را خلاف شریعت می دانست, زیرا معتقد بود که شرع میان مسلم و غیر مسلم در ارتکاب جرم تفاوت قائل شده است و هر گروه حکم خاص خود را دارند. به عنوان مثال حکم یک کافر ذمی, با حکم یک کافر حربی یا اهل کتاب متفاوت است. او نتیجه گیری می کند که تساوی در برابر قانون تلاشی است از ناحیه ی مرتدین ( بابی ها, بهایی ها و دیگر کسانی که مرتد اعلام شده بودند), برای فرار از جاری شده احکام اسلام. و الا, « تساوی در قانون اسلام ممکن نیست».
و سرانجام می رسیم به مهم ترین و اساسی ترین ایراد شیخ به مشروطه که عبارت است از قانونگذاری توسط مجلس. در ابتدا باید اشاره ای داشته باشیم به پیش شرط استدلال شیخ فضل الله در مورد قانون و قانونگذاری. او استدلال خود را از این جا شروع می کند که اساسأ حفظ نظام عالم و جامعه محتاج به قانون است. منتهی کدام قانون؟ آورنده ی آن قانون کیست؟ برای او, صرفأ قوانینی که پیامبران آورده اند معتبر, کامل و واجب الاطاعه می باشد؛ زیرا آنان متصل به منبع وحی بوده و از جان حضرت باریتعالی هستند. و این قوانین احکام ابدی, کافی و لا یتغیر برای همه ی مردم و تمام اعصار محسوب می شدند.
پایه ی دیگر استدلال شیخ در خصوص قوانین شرع و کامل بودن آن, با استدلالات شماری دیگر از علما و متکلمان اعم از شیعه و سنی مشترک است. آن ها استدلال می کنند چون عقل انسان ناقص و محدود است بنابراین, لازم می آید که قانون از منبع وحی برای وی آورده شود. می دانیم که یکی از ادله ی اثبات وجوب نبوت ناقص بودن عقل بشر است, پس لازم است پیامبرانی از طرف حضرت باریتعالی برگزیده شوند تا قوانین کامل را در اختیار بشر قرار دهند.
شیخ فضل الله این دو پیش فرض ( وجوب قانون ناقص بودن عقل بشر در جعل قانون) را پایه ی استدلالش در مخالفت با قانونگذاری توسط مجلس قرار داده و نتیجه گیری می کند که اگر بشر قانونگذاری نماید, به معنای آن است که قوانین نبی اکرم (ص) کامل نبوده و اسلام آن ضرورت یا نیاز بخصوص ( که بشر که بشر ناگزیر از جعل قانون نموده) تشخیص نداده است. چنین باوری از نظر شیخ فضل الله ولو به تقریب یا مستقیم, فرد مسلمان را از دین خارج می کند؛ زیرا این نظر با دو اشکال اعتقادی مواجه می شود. اولأ کسانی که قانون جعل می کنند ( یعنی نمایندگان مجلس) کاری را می خواهند انجام دهند که در شان پیامبران بوده است. ثانیأ تصویب قانون به معنای ناقص بودن احکام اسلام است, که این با اصل خاتمیت رسول الله (ص) منافات پیدا می کند. بنابراین, قانونگذاری و ایجاد مجلس مقننه از دید مرحوم شیخ فضل الله به معنای نفی اقرار به نبوت از یکسو و خاتمیت حضرت رسول الله (ص) از سوی دیگر می باشد.
وی سپس استدلال می کند که, ممکن است بگوییم مراد از انشاء قانون آن است که بخواهیم با وضع مقررات, بر اعمال و کردار مامورین دولتی نظارت نماییم, که در آن صورت آن امر ربطی به شارع پیدا نمی کند؛ زیار آن ها دستورالعمل های اجرایی هستند. اما او این استدلال را نیز نمی پذیرد و معتقد است که در این صورت, چرا این همه اصرار است که چنین « قانونی» به تائید علما و مجتهدین برسد و چرا مخالفت با آن حکم مخالفت با امام عصر (عج) را پیدا می کند. و اضافه می کند, اگر مراد مجلس از قانون, صرفأ اجرای قانون الهی باشد, پس در آن صورت چرا باید اساس آن را بر روی اصلی به نام مساوات و آزادی گذارد که با شریعت منافات داشته باشد.
ایراد بعدی شیخ فضل الله به قانونگذاری آن است که به اعتقاد او حتی اگر قانونگذاری در امور غیر شرعی انجام گیرد و قوانین تصویب شده در حوزه ی امور مباح باشد, باز هم مشکل حل نمی شود, زیرا از نظر شرع امر مباح, مباح است و انجام یا ترک آن نه واجب است و نه حرام. وقتی مجلس قانونی وضع می کند, ممکن است امر مباحی را واجب یا حرام اعلام نماید. در هر دو صورت این عمل مجلس با بدعت گذاری که در شرع انور حرام است مترادف خواهد بود, زیرا هر آن چه که در شرع مباح اعلام شده, مباح باقی خواهد ماند و نمی توان واجب یا حرام اعلام نمود. اگر لازم بود, شریعت خود آن امر را حلال یا حرام می کرد. به عبارت دیگر, مجلس نمی تواند آن چه را که شریعت به آن دستور نداده با جعل قانون واجب یا حرام اعلام کند. مشکل بعدی که از جعل چنین قانونی بر می خواست آن بود که به هنگام تصویب قانون, بالطبع پیش بینی می شد که در صورت نقض آن, فرد خاطی مجازات شود. یعنی یک مسلمان به واسطه ی انجام یا ترک فعلی که در شریعت مباح می باشد, مجازات می شود, که صد البته از نظر شیخ فضل الله آن مجازات خلاف شرع بود.
ایراد سوم شیخ فضل الله به مشروطه, به مساله ی وکالت نمایندگان مجلس باز می گشت. از نظر او, اساسأ انتخاب وکیل ( برای نمایندگی در مجلس) توسط مردم امری غلط است. زیرا در اسلام انتخاب وکیل برای انجام امر معینی صورت می گیرد. به عبارت دیگر, موکل فردی را برای انجام امر معینی از جانب خود وکیل می نماید. در حالی که در تعیین وکیل برای مجلس, مورد وکالت اساسأ نامعلوم بوده و تعریف نشده است. اگر تعیین وکیل برای رسیدگی به امور عرفی باشد, در آن صورت ترتیبات شرعی لازم نیست. اما اگر قرار باشد که وکیل در امور شرعی وارد شود, این امور دیگر جزء وظایف حوزه ی وکالت وی نمی تواند باشد, زیرا متولی امور شرع, علما, مجتهدین و فقها هستند. به سخن دیگر, شیخ فضل الله امور مستحدثه را به دو حوزه ی شرعی و عرفی تقسیم بندی کرده و می گوید: اگر وکلا بخواهند در امور عرفی وارد شوند به امر شریعت مربوط نمی شود. اما در عین حال در آن حوزه نیز نمی توانند به واسطه ی مساله ی بدعت گذاری در دین, قانونگذاری کنند. اگر هم وکلای مجلس خواسته باشند به امور شرعی بپردازند ( حتی بدون آن که قانونی را به تصویب برسانند) با مشکل دیگری مواجه می شوند که عبارت است از دخول در حوزه ی غیر تخصصیشان ( زیرا صلاحیت ورود در این حوزه صرفأ در اختیار مجتهدین و فقهاست). بنابراین او نتیجه گیری می کند که انتخاب وکیل برای مجلس, امری بی معنا, لغو و خلاف شرع می باشد.
و سرانجام می رسیم به آخرین ایراد شیخ فضل الله به مساله ی قانونگذاری که عبارت است از تصویب لوایح در مجلس از روی قاعده ی اکثریت. استدلال او را در مورد امور مستحدثه می دانیم, بنابراین به نظر او رای اکثریت به یک ماده ماهیت غیر شرعی آن را تغییر نمی دهد. اما در امور شرعی وی معتقد است که مبنای تصمیم گیری بر اساس اکثریت خلاف شرع است؛ زیرا او اساسأ قاعده ی اکثریت را در مذهب امامیه بی اعتبار و غلط می داند.
در یک کلام, اسباب و و علل مخالفت مرحوم شیخ فضل الله نوری با مشروطه را می توان این گونه جمع بندی نمود: 1- تضعیف قدرت پادشاه, 2- اصل تفکیک قوا ( به دلیل آن که منجر به محدودیت قدرت پادشاه می شود), 3- تساوی آحاد مردم در برابر قانون, 4- آزادی بیان و قلم, 5- قانونگذاری, 6- دخالت وکلا در امر ولایت شرعی ( امری که صرفأ منحصر به مجتهدین و فقهاست), 7- و بالاخره تصمیم گیری بر مبنای قاعده ی اکثریت و اقلیت. او اساسأ مشروطه را فتنه ی فرق جدیده ی طبیعی مشرب ها ( بی دین) می دانست که از همسایه ها ( فرنگستان) وارد کشور شده بود. و در توجیه حمایت و طرفداری اولیه ی خود از مشروطه می گوید که هدف مشروطه در آغاز عبارت بود از عدل, و همراهی او با جنبش مشروطه به واسطه ی همان بسط عدل بود. در جای دیگر می گوید که هدف از مشروطه در ابتدا آن بود که از بی قانونی و بی حسابی در امور دولت جلوگیری کند و ترتیبی برقرار نماید تا عملکرد دولت محدود و منظم گردد. از دید او مشروطه دو هدف اصلی داشت: بسط عدل و ایجاد نظم و ترتیب در امور دولت. اما آن چه که بعدأ پیش آمد ( قانونگذاری, برابری در مقابل قانون, محدودیت قدرت پادشاه, تفکیک قوا و ...) بدعت هایی بود که بعدأ اضافه شد و نمی توان آن ها را جزء اهداف و انگیزه های اولیه ی مشروطه به شمار آورد.
در اين دوره جنگ بين مشروطه خواهان و مستبدين با فتح تهران توسط قواي بختياري و مجاهدين گيلاني پايان يافت. پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان ودرتنگنا قرار دادن حکومت استبدادی محمد علی شاه، مجلس محمد علی شاه را از سلطنت خلع و احمد شاه را به پادشاهی برگزید. به شيخ فضل الله پيشنهاد شد تا براي تأمين جاني ومالي به سفارت روس پناهنده شود، اما وي نپذيرفت و شهادت را بر توسل به بيگانه ترجيح داد. منزل شیخ فضل الله نوری محاصره شد. در هشتم مرداد ماه سال 1288 شمسی جمعي از مغرضان و بيدينان به منزل شيخ رفته او را دستگير كردند و به ميدان توپخانه بردند. وحید الملک شیبانی و آقا شیخ ابراهیم زنجانی که خودش از علمای زنجان و وکیل مجلس در دوره اول بود، شیخ فضل الله را محاکمه کردند. حکم اعدام او پس از سه روز در 19 بهمن 1288 شمسی صادر شد و يپرم خان ارمني كه رياست نظميه را به عهده داشت حكم را به اجرا درآورد و شيخ به دار آويخته شد. وی اکنون در صحن حضرت معصومه در قم مدفون گردیده است .
پس از پیروزی انقلاب ۵۷ در ایران، نظام جمهوری اسلامی ایران از وی به عنوان «شهید شیخ فضل الله نوری» یاد میکند و اتوبانی در شهر تهران را نیز به نام وی نامگذاری کرده است.
از سخنان او به ناظم الاسلام کرمانی: «ترا به حقیقت اسلام قسم میدهم آیامدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس، مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک، عقاید شاگردان را سخیف و ضعیف نمیکند؟ مدارس را افتتاح کردید. آنچه توانستید در جراید از ترویج مدارس نوشتید. حال شروع به مشروطه و جمهوری کردید؟»
(«مشروطهٔ ایرانی» ماشاء الله آجودانی)
از رسالهٔ حرمت مشروطه:
«آنچه مخالف اسلام است قانونیت پیدا نمیکند. ای بی شرف، ای بی غیرت ببین صاحب شرع برای تو شرف مقرر فرموده و امتیاز داده تو را، و تو خودت از خودت سلب امتیاز میکنی و میگویی من باید با مجوس و ارمنی و یهودی برابر و برادر باشم»
(«مشروطهٔ ایرانی» ماشاء الله آجودانی)
شیخ فضل الله را گرفته بودند محاکمه میکردند. برای اینکه صورت محاکمه داشته باشد گفتند که آمدی حکم کشتار مشروطه طلبها را دادی! عاقبت آقا شیخ ابراهیم زنجانی ادعانامهای نوشته بود که چاپ شده. گفتند جواب بده. او هم اعتنایی نمیکرد. آخرش گفتند جزای این اعدام است. هیچ کس خیال نمیکرد مجتهد بزرگی را بکشند. ولی حکم اعدام دادند و در میدان توپخانه تهران به دار زدند. عضدالملک که نایب السلطنه بود و مرید شیخ فضل الله بود خیلی برآشفته شد. ولی کشتند. مجتهد و مرجع تقلید شیعه دوره قاجار که به جرم همکاری در کشتن مشروطه خواهان در جریان جنبش مشروطه به دار کشیده شد.
(«زندگی توفانی» خاطرات سید حسن تقی زاده )
از شیخ فضل الله نوری آثار زیر باقی مانده است: الصحف المهدویه و تذکره الغافل و ارشاد الجاهل. رساله منظوم فقهی «الدرر التنظیم»، رساله فقهی فی قاعدة ضمان الید، رسالة فی المشتق، صحیفة قائمیه، حاشیه بر کتاب شواهد الرُّبوبیه ملاصدرا و حاشیه بر کتاب فرائد الاصول شیخ انصاری
وي شعر نيز ميسرود، و چندين قصيده در مدح امامان و اهل بيت(ع) به خط و انشاي وي موجود است.
http://www.mashroutiat.com/languages/farsi/mash-fazlnouri.html
http://www.ir-psri.com
یه روز تو کتابخونه بودم. یه کتاب از دکتر زیباکلام رو دست گرفتم بخونم. تو مقدمه اش دکتر با یکی از دانشجویان ترکش که به خاطر ترک بودنش مورد تمسخر واقع شده بود صحبت کرده. خوندم. طرز فکرش واقعاً زیبا بود و متفاوت. مثل همه ی نوشته های دکتر. به خصوص واسه خودم که به طور کلی اکثر اوقات دید قشنگ و محبت آمیزی نسبت به ترک ها نداشتم. اونم به دلایل خودم که ازشون خوش ندیده بودم. اما این نوشته و این بیان چون خیلی جالب بود پس تصمیم گرفتم تو بلاگ بذارمش. باشد که به دل شما هم بشینه!
دكتر صادق زيبا كلام: چه كسي مي تواند باور كند در جايي كه سر شير علوم انساني مملكت جمع شده به لهجه ي يك دانشجوي شهرستاني كه فارسي را به زحمت و با لهجه ي غليظ تركي يا كردي صحبت مي كند بخندند؟ ولي افضل راست مي گفت. و اين اولين بار نبود كه من با اين مسئله روبرو شده بودم. هميشه به اين تيپ دانشجويان مي گفتم كه آن ها به خودشان مي خندند، اتفاقاً لهجه ي شما خيلي هم شيرين است، اصلاً فارسي اصيل همين لهجه ي شماست واز اين قبيل حرف هاي ساده لوحانه. اما آن روز روز بدي بود. اصلاً حال و حوصله ي اين بچه بازي ها را نداشتم. خيلي بهم برخورده بود كه به افضل خنديده بودند. منتهي بيشتر از همه از دست خود افضل عصباني بودم. گفتم افضل ببين، همي شماها شهرستاني ها يك اصل و نسبي لااقل داريد. مثلاً تبريز، كرمان، شيراز يا رشت، دويست سال پيش، پانصد سال پيش هم براي خودش جايي بوده، فرهنگ و تمدني داشته، ولي مي شه به من بگي تهران دويست سال پيش كجا بوده، چي چي بوده؟ من بهت مي گم تهران چي بوده، يك ده كوره بوده كه تا قبل از اين كه آقا محمد خان آن را پايتخت كند، نه در هيچ نقشه اي موجود بوده و نه هيچ نامي از آن نزد مورخي، تذكره نويسي و يا در سفرنامه اي بوده. يك اصفهاني، يك تبريزي و يك شيرازي مي تواند بگويد من كي هستم. تاريخم چيست، از كجا آمده ام، و كي بوده ام. اما تهراني ها چي؟ اجداد ما تهراني ها احتمالاً يك مشت ماجراجوي فرصت طلب بي ريشه و بي اصل و نسب بودند كه وقتي آقا محمد خان، فرمانده نظامي و پادشاهشان تصميم گرفت در روستاي كوچكي در دامنه ي البرز به نام تهران رحل اقامت بيافكند، آن ها هم با او ماندند. آنان كه اصل و نسب و جاي درست و حسابي داشتند در پايتخت بي نام و نشان جديد نمانده و به مناطق خود بازگشتند. اين را يك نفر كه پدر و مادرش از جايي به تهران مهاجرت كرده اند و خودش در تهران متولد شده به تو نمي گويد. اين ها را كسي دارد به تو مي گويد كه مادرش مال بازارچه نايب السلطنه، پدرش مال محله ي «خاني آباد» و خودش وسط «بازارچه آب منگل» متولد شده. يعني قديمي ترين محلات تهران. ولي واقعيت آن است كه ما نه ستار خان داشتيم، نه باقر خان، نه حيدر خان عمو اوغلي، نه شيخ محمد خياباني، نه ثقة الاسلام و نه شهريار. شماها صد سال پيش يونجه خورديد اما مقاومت كرديد و تسليم استبداد محمد علي شاه نشده و مشروطه را مجدداً به همه ي ايران باز گردانيديد. و باز شماهادر بهمن 1356 زماني كه آدم ها توي دلشان هم هراس داشتند كه از گل بالاتر به رژيم شاه بگويند، قيام كرديد و تبريز را عملاً چند ساعتي گرفتيد. كي به كي بايستي بخندد؟ شماها بازار تهران يعني مركز ثقل اقتصاد كشور را قبضه كرده ايد. هر بازاري كه سرش به تنش مي ارزد ترك است. يك سوپر ماركت، يك خواربارفروشي در هيچ كجاي تهران پيدا نمي شه كه مال ترك ها نباشه. رستوران ها، كافه ها، پيتزاپزي ها، چلوكبابي ها، ساندويچي ها و ... همه ترك هستند. مصالح فروش ها، ابزارفروش ها، لوازم يدكي فروش ها، پيچ و مهره فروش هايكي پس از ديگري ترك هستند. آذري ها بدون شليك يك گلوله تهران را نه تنها گرفتند بلكه خوردند. نوش جانتان! چون عرضه داريد و پشتكار. اما ما تهراني ها چي؟ هيچ چي، برو دم ميدان انقلاب ببين همه ي مسافركش ها، كوپن فروش ها و آسمان جل ها همه بچه هاي تهرانند. برو راه آهن ببين مسافركش ها كه براي شوش، بهشت زهرا، پل سيمان، ميدان خراسان و انقلاب داد مي زنند همه لهجه هاي دبش تهراني دارند. نه يك كرماني، نه يك اصفهاني، نه يك ترك و نه يك رشتي ميانشان نمي بيني. شما ترك ها بازار و اقتصاد تهران را قبضه كرده ايد، بچه هاي تهران هم خطوط مسافركشي هاي تهران را قبضه كرده اند. بلند پروازترين بچه هاي تهران سر از گاوداري و خوك دوني در ژاپن در آورده اند و آن جا عمله شده اند. كه تازه مدتي است آن جا هم ديگر راهمان نمي دهند.
كتاب: گفتن يا نگفتن
يك مترجم خوب
علاوه بر عضويت در كشورمان، ما عضو جامعه ي جهاني نيز محسوب مي شويم و اين به ما هويتي جهاني مي بخشد. بنابراين كاملاً طبيعي است كه در امور جهان بيانديشيم و در بر طرف كردن مشكلاتش همكاري كنيم. در انجام اين مهم اولين و مهم ترين ابزار زبان است كه به گونه اي اجتماعي معين گشته است. هميشه نوع سخن گفتن ما منعكس كننده ي باورها و ايدئولوژي هاي ماست. اگرچه پيوندهايي نهفته در گفتمان وجود دارد و تنها مطالعه ي نقادانه ي زبان است كه اين پيوندها را آشكار مي سازد.
به علاوه، ما مي دانيم كه فرهنگ يك ملت در ارتباط متقابل با ساير فرهنگ ها شكوفا مي شود. تنوع فرهنگي چشمان ما را به حقوق بشر مي گشايد اما اين تنوع فرهنگي صرفاً از طريق گفتگو قابل تشخيص است، كه اين نكته خود ما را به ابزار اصلي گفتگو، زبان، سوق مي دهد.
نقش زبان در دنياي رو به رشد به وسيله ي ترجمه عينيت مي يابد و از آن جايي كه مطالعه ي نقادانه ي زبان به فرايندهاي توليد و تفسير متون و به نحوه ي شكل گيري اجتماعي اين فرايندهاي شناختي مي پردازد، مي تواند به عنوان رهيافتي تازه به مطالعات ترجمه در نظر گرفته شود.
با گسترده شدن و پيچيده تر شدن شبكه هاي ارتباطات و اطلاعات جهان كوچك و كوچك تر مي شود. در اين فرايند سريع تبادل اطلاعات و به منظور ارتقاي ارتباطات فرهنگي ترجمه امري گريز ناپذير است و به اين دليل وجود مترجمان توانا يك نياز است.
چنانچه قبلاً نيز گذشت، جهان در حوزه هاي متفاوت همچون تكنولوژي و آموزش دستخوش تغييراتي پيچيده است و اين تغييرات الزاماً بر سيستم هاي آموزشي بالاتر از جمله برنامه هاي آموزش مترجمي اثرگذار است.
بر طبق شاه ولي (1997) دانش نظري و مهارت هاي عملي به تنهايي براي مواجه ساختن دانشجويان با پيشرفت هاي موجود در اين زمينه كافي نيستند. بلكه نياز به همساز كردن يك توانايي است. بنابراين تمركز بر روي به روز بودن دانشجويان و گسترش مهارت هاي مناسب ذهني، ارتباطي و برنامه ريزي آن ها ضروري است.
آموزش مترجم وظيفه اي خطير است كه بايد اولويت ويژه اي به آن داده شود. خدماتي كه مترجمان جهت بهبود فرهنگ ها و پروراندن زبان ها ارائه مي دهند در طول تاريخ داراي اهميت بوده است. مترجمان، نمايندگان انتقال پيام از زباني به زبان ديگر با حفظ انديشه ها و ارزش هاي زير بنايي فرهنگي و گفتماني مي باشد ( ازاب دفتري، 1996).
وظيفه ي مترجم خلق شرايطي است كه در آن نويسنده ي زبان مبدا و خواننده ي زبان مقصد مي توانند در ارتباطي متقابل با يكديگر باشند. ( لطفي پور 1997). مترجم مفهوم اصلي موجود در متن مبدا را براي خلق يك كل جديد به نام متن مقصد به كار مي گيرد ( فرحزاد 1998).
با در نظر داشتن اين واقعيت ها در ذهن سؤالي مطرح است: چه مهارت هايي براي ارتقاي توانايي ترجمه مورد نياز است؟ و چگونه مي توان يك مترجم خوب بود؟
اولين مرحله، مطالعه ي گسترده ي ترجمه هايي متفاوت از انواع گوناگون متون است، چرا كه ترجمه نيازمند دانشي پوياست، در حالي كه تحليل و ارزيابي ترجمه هاي گوناگون نيازمند دانشي منفعل است. بنابراين مهارت هاي پذيرا بايستي پيش از مهارت هاي زايا پرورش داده شوند، بدين معني كه دانشجويان با تقويت كردن دانش منفعل در نتيجه دانش پوياي خود را گسترش دهند. مهارت هاي پذيرا شم زباني دانشجويان را پرورش مي دهد و آن ها را براي يك ترجمه ي واقعي آماده مي سازد.
مترجم خوب كسي است كه دانشي وسيع از دو زبان مبدا و مقصد داشته باشد. دانشجويان بايستي ژانرهاي گوناگون از جمله ادبيات مدرن، نثر معاصر، مطبوعات، مجلات، آگهي ها، اطلاعيه ها، راهنمايي ها، ... را در دو زبان مبدا و مقصد بخوانند. آشنايي با تمام اين ژانرها مهم است، چرا كه آن ها به طور ضمني ابعاد خاص فرهنگ يك زبان را منتقل مي كنند. همچنين مطالعات تخصصي – مقالات و مجلات تازه انتشار يافته درباره ي ابعاد نظري و عملي ترجمه- نيز پيشنهاد مي شود. مقالات نه تنها مهارت خوانش دانشجويان را گسترش مي دهند، بلكه همچنين بينشي به آن ها مي دهند كه در واقع هنگام ترجمه به طور ناخودآگاه به كار گرفته مي شود.
مهارت نگارش، به عبارت ديگر توانايي نوشتن صحيح و روان در دو زبان مبدا و مقصد، نيز داراي اهميت است. نگارش در واقع وظيفه ي اصلي مترجم است.دانشجويان بايستي با سبك هاي گوناگون نگارش و تكنيك ها و اصول ويرايش و نقطه گذاري در دو زبان مبدا و مقصد آشنا شوند. ويرايش و نقطه گذاري بر كيفيت و خوانايي ترجمه مي افزايد ( رزمجو 2002).
به علاوه، كارآموزان مترجمي بايستي از شنوايي خوبي در دو زبان مبدا و مقصد برخوردار باشند؛ يعني گوش به زنگ باشند تا اصطلاحات گوناگون، تعبيرات، و واژه هاي خاص و كاربردشان را انتخاب كنند، و آن ها را در ذهن خود ذخيره سازند تا در آينده مورد استفاده قرار گيرند. اين همان چيزي است كه ما آن را گسترش شم زباني مي ناميم. شم زباني چيزي نيست كه در انزواي مطلق گسترش يابد؛ به علاوه، به تمرين و آموخته هايي اساسي نيازمند است و به حمايت نظريه و تجربه ي عملي احتياج دارد. شم زباني براي يك مترجم كارآمد يك ضرورت است.
يكي از نكات مهم كه بايد در ترجمه در نظر گرفته شود درك ارزش متن مبدا در چارچوب گفتمان زبان مبدا است. براي بسط چنين دركي مترجم بايستي از تفاوت هاي فرهنگي و تدبيرات گفتماني گوناگون در زبان مبدا و مقصد آگاه باشد. بنابراين ساختار نهفته ي متن مبدا بايد به وسيله ي مترجم از طريق تدبيرات گفتماني شناخته شود.
مترجم خوب بايستي با فرهنگ، آداب و رسوم، و فضاي اجتماعي گويندگان زبان مبدا و مقصد آشنا باشد. او همچنين بايد با گونه هاي كاربردي، سبك هاي بيان، و لايه بندي هاي اجتماعي دو زبان آشنايي داشته باشد. آگاهي اجتماعي- فرهنگي مي تواند تا حد زيادي كيفيت ترجمه ي دانشجويان را افزايش دهد. با توجه به حتيم و ماسون (1990)، احتمالاً در ترجمه ي يك متن بافت اجتماعي متغيري مهم تر از ژانر آن متن مي باشد. عمل ترجمه در بافت اجتماعي- فرهنگي اتفاق مي افتد. در نتيجه، مهم است كه عمل ترجمه صرفاً در يك بافت اجتماعي سنجيده شود.
بعد از گسترش قابليتي خوب در دو زبان مبدا و مقصد، احتمالاً ترجمه ي واقعي آغاز مي شود. اما يك مرحله ي مياني بين مرحله گسترش قابليت و ترجمه ي واقعي وجود دارد: آگاه بودن از منابع گوناگون فراهم آورنده ي اطلاعات و يادگيري چگونگي به كارگيري آن ها. اين منابع شامل فرهنگ هاي واژگان گوناگون يك زبانه و دو زبانه، دانشنامه ها، و اينترنت مي باشند.
به كارگيري فرهنگ هاي واژگان خود نيز مهارتي فني مي باشد كه همه ي دانشجويان چگونگي به كارگيري آن ها را به درستي نمي دانند. واژگان در بافت هاي گوناگون معاني متفاوتي دارند و معمولاً فرهنگ هاي يك زبانه در اين خصوص از بالاترين ارزش برخوردارند. دانشجويان براي يافتن معناي مورد نظر واژگان در بافتي خاص با استفاده از فرهنگ هاي يك زبانه نيازمند تمرين در سطحي وسيع مي باشند.
همچنين لازم است كارآموزان مترجمي با نحو گفتار غير مستقيم و صنايع ادبي گوناگون در زبان مبدا همچون مبالغه، كنايه، تخفيف (= در فن بيان كاربرد عبارت منفي براي تاكيد بر جنبه ي مثبت آن) و تلميح آشنايي داشته باشند. آگاهي از اين صناعات ادبي خلاقيت دانشجويان را گسترش داده و دانش منفعل آن ها را به مهارتي پويا تبديل خواهد كرد.
در حالي كه شديداً بر توسعه ي توانش هاي زبان هاي مبدا و مقصد تاكيد مي شود، روش هاي توسعه ي آن ها نيز نبايد فراموش شود. كار گروهي و همكاري با همسالان هميشه در فرايند ترجمه به نتايجي بهتر منجر مي شود. دانشجوياني كه به تمرين ترجمه با همسالان خود مي پردازند خيلي راحت تر مشكلات خود را بر طرف مي كنند و همچنين خيلي سريع تر اعتماد به نفس و تكنيك هاي تصميم گيري خود را گسترش مي دهند ( رزمجو، 2002). گرچه در كار گروهي امكان اشتباه نيز وجود دارد، تجربه ي ايجاد آن اشتباهات، تشخيص و تصحيح آن ها ذهن دانشجويان را باز و آماده مي كند.
نكته ي مهم ديگر اين است كه مترجمان موفق معمولاً نوع خاصي از متون را براي ترجمه انتخاب مي كنند و فعاليت خود را در آن حوزه ادامه مي دهند؛ مثلاً يك مترجم ممكن است فقط آثار ادبي، كتاب هاي علمي، يا متون مطبوعاتي را ترجمه كند. حتي در ترجمه ي آآاااااااااآآآثار ادبي بعضي مترجمان ممكن است فقط ترجمه ي شعر، داستان كوتاه، يا رمان را انتخاب كنند. حتي به گونه اي تخصصي تر از آن، برخي مترجمان يك نويسنده ي خاص را انتخاب مي كنند و فقط به ترجمه ي آثار او مي پردازند. به اين دليل كه هر چه بيشتر آن ها آثار يك نويسنده ي خاص را ترجمه كنند، بيشتر با ذهن، انديشه، و سبك نگارش او آشنا مي شوند. و هر چه بيشتر يك مترجم با سبك نويسنده اي آشنا شود ترجمه اي بهتر را ارائه خواهد داد.
لازم است كه ترجمه در محيطي دانشگاهي تمرين شود؛ جايي كه كارآموزان زير نظر اساتيد خود هم به فعاليت هاي عملي و هم به ابعاد نظري جهت افزايش معلومات خود بپردازند. در محيط دانشگاهي مقالات، مجلات و كتاب هاي تازه انتشار يافته در دسترس كارآموزان مي باشند. پس كارآموزان با مطالعه ي آن ها با مترجمان خوب و آثار آن ها و تطبيق آن ها با متون اوليه آشنا مي شوند. به اين ترتيب كارآموزان قدرت مشاهده، بينش، و تصميم گيري خود را افزايش مي دهند و اين به افزايش انگيزه و گسترش مهارت هاي ترجمه منتهي مي شود.
بنابراين اكنون آموزش مترجمي به عنوان رشته اي مهم در دانشگاه ها و مستقل و جدا از رشته ي آموزش زبان خارجي شناخته مي شود. اين نكته منعكس كننده ي حقيقتي است كه معمولاً و به طرزي اشتباه جا افتاده است و آن اين كه هر كسي زبان خارجي مي داند مي تواند يك مترجم باشد. ترجمه در شناخت بين المللي مهم مي باشد. بنابراين در اين دنياي وسيع با ارتباطات و اطلاعات گسترده ما به مترجماني توانا احتياج داريم كه با دانش نظري و مهارت هاي عملي خود كارشان را به خوبي انجام دهند. اهميت دانش نظري در اين حقيقت نهفته است كه اين دانش به مترجمان كمك مي كند تا بفهمند چگونه انتخاب هاي زبانشناسي در متون روابط ديگري بين فرستنده و گيرنده همچون روابط مستحكم را منعكس مي كنند و چگونه متون گاهي اوقات براي حفظ يا ايجاد نابرابري هاي اجتماعي به كار مي روند. ( فركلاف، 1989).
و سرانجام مهم است بدانيم براي اين كه مترجمي خوب باشيم بيش از يك فرهنگ واژگان لازم است و مترجمان يك شبه مترجم نمي شوند. براي اين كه مترجمي خوب باشيم لازم است كه در هر دو زبان مبدا و مقصد به مقدار قابل ملاحظه اي سرمايه گذاري كنيم. اين يكي از بحث برانگيزترين كارهاست كه بين دو دنياي گفتماني متفاوت با اطمينان و به دقت تغيير وضع ايجاد كنيم. فقط تعليم پيچيده و نظام مند در آموزش مترجمي موجب ارتقاي مترجمان موفق مي شود. و سخت ترين قسمت كار ترجمه زماني آغاز مي شود كه كارآموزان مترجمي فارغ التحصيل مي شوند.
با يه دنيا عشق و اميد به فردا، سلام.
اين روزا حسابي سرشار از هيجانم.
اين روزا همه ي دلتنگي هامو با دستام پس زدم و جا رو براي شور و شوق و عشق به مطالعه و غرق شدن در كتابام باز كردم.
آخه درست همين روزا فهميدم كه من پر از « توانستن» هستم. فهميدم كه من و شادي ها نمي تونيم خيلي با هم قهر باشيم. فهميدم كه درست در يكي دو قدمي آرزوهام قرار دارم به شرطي كه اميدم رو زنده نگه دارم.
اين روزا احساس مي كنم پاهام خيلي جون دارن، احساس مي كنم اونقدر قوي هستند كه بتونم روشون بايستم.
احساس مي كنم وجود دارم.
احساس مي كنم مي تونم فارغ از هر انديشه ي مزاحمي به موضوعات دلخواهم فكر كنم.
خودمو مثل يك سرو حس مي كنم كه شاد و سرسبز و محكم و پا بر جا ريشه در زمين داره و سر بر فراز آسمان.
خودمو مثل يه پرنده حس مي كنم، سبك بال و آزاد و رها.
بالاخره فهميدم بايد چي كار كنم تا روحيه امو حفظ كنم. روزا كه از شنبه تا چهار شنبه تو دانشگاه خودم مي گذره، پنج شنبه ها رو هم تو فروشگاه هاي كتاب و دانشگاه هاي ديگه مي گذرونم.
امروز رفتم بوستان كتاب. به همه ي قفسه ها سر زدم. لاي همه ي كتابا رو سرك كشيدم. عاشق كتابم. مي خوام تا مي تونم كتابا رو جمع كنم، حتي اگه لازم بشه از هزينه هاي اضافي كفش و لباسم مي زنم! واي كه چه حس قشنگي بهم دست داده از بودن تو جمع كتابا. تازه يه كتابچه هم به قلم دكتر حسين بشيريه خريدم. اتفاقاً همين الان پيش روم بود.
از بوستان كتاب با اتوبوس رفتم به دانشكده باقرالعلوم. ديگه رفتن به دانشگاهي غير از دانشگاه خودم برام حسابي عادي شده. همين جور سرمو مي اندازم زير و مي رم تو! هفته ي گذشته علاوه بر باقرالعلوم به دانشگاه مفيد هم رفتم، تازه با يكي از مشاورهاي تحصيلي، جناب دكتر شفيعي هم به صحبت نشستم. ايشون بهم توصيه كردن كه بد نيست دو سه جلسه سر كلاسا حاضر شم و با چند استاد ديگه هم مشورت كنم، به خصوص كه ليسانس علوم سياسي هم نيستم. چشم. حتماً!
امروز تموم بلوك هاي باقرالعوم رو زير پا گذاشتم. بر خلاف هميشه كه خيلي زود خسته مي شم و از پا در مي آم امروز خسته كه نشدم هيچ، تازه شارژ شارژم شدم. اول رفتم بخش اداري و بدون هيچ احساس غريبي وارد بخش مجلات سياسي- اجتماعي شدم. چهره ام براشون آشنا شده! يه جلد مجله خريدم، اون هم با تخفيف. ( ايشاالله پولامو جمع مي كنم مي آم همه ي شماره هاي پيشين مجله رو مي خرم.) تازه شماره ي تماس هم گرفتم تا جهت همكاري با مدير مسئول مجله ارتباط بر قرار كنم.
از اون ور رفتم بلوك 1 و بخش حضور و غياب تا از اون جا مسيرهاي بعدي مو تعيين كنم. آدرس كتابخونه رو گرفتم. به خاطر كفشاي قرمزم وصله ي ناجوري بودم اون جا! اينو از نگاه هاي يه جورايي دخترا فهميدم. به هر حال رفتم كتابخونه . كتابخونه ي توپي داره اما حيف كه فقط به دانشجوهاي خودشون امانت مي دن! ( البته به نظر من اين كارشون اصلاً درست نيست) اينو هم دفعات بعدي!!! كه مي آم حلش مي كنم.
بلوك 3 بود يا 4 يادم نمي آد ولي هر چيه اونو اشتباهي رفتم چون هيچ به كارم نمي اومد. اما بلوك 2 خيلي حال داد. اول رفتم به بخش زبان هاي خارجي و از ساعات تشكيل كلاس هاي فرانسه و اساتيد مطلع شدم و خودم قرار ملاقاتي رو براي روز دوشنبه با يكي از اساتيد براي خودم ترتيب دادم! بعدش رفتم دو طبقه بالاتر. محشر بود! دانشجو!!! بالاخره دانشجوهاي علوم سياسي رو ديدم. سر كلاس بودن. نيم ساعتي منتظر شدم تا كلاسشون تموم شد. باهاشون حرف زدم، مثل تشنه اي كه به دريا رسيده و خيلي با ولع آب مي خوره منم اونا رو گير انداختم و تا تونستم يك ضرب ازشون سوال پرسيدم. اونا هم چقدر مهربون و چقدر الاف و بي كار!!! كه نيم ساعتي پاسخگوي كنجكاوي ها و هيجانات من بودند. ناچاراً استادشون اومد و مجبور شديم با هم خداحافظي كنيم. از دوستي با اونا واقعاً خوش وقت شدم، تازه بهشون قول دادم كه هفته ي بعد هم به ديدنشون برم. اما هفته ي بعد ديگه بهشون كم لطفي نمي كنم؛ با اجازه ي اساتيد مي رم سر كلاسشون! آي پر رو هستم من! ولي نه! تشنه ي علمم(:
شما چي فكر مي كنيد؟
چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست.
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز.
نگامي که خدا انسان را اندازه مي گيرد متر را دور ''قلبش '' مي گذارد نه دور سرش
براي غلبه بر ظلمت كافي است چراغ روشن كنيم ، چون نمي توان ظلمت را روشن كرد
از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...
دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا
و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه
به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را
.......
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی
دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم
دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد
حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای
به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد
ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد
و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند
يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هيچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و ماره
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خيلی خوبيم ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
و این است پایان سایه روشن ...
خدايا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان، اضطراب هاي بزرگ و غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن، لذت ها را به بندگان حقيرت
بخش و دردهاي عزيز را بر جانم ريز.
خدايا به من توفيق تلاش در شكست، صبر در نااميدي، رفتن بي هموار، جهاد بي سلاح، كار بي پاداش، فداكاري در سكوت، دين بي دنيا، مذهب بي عوام، عظمت بي نام، خدمت بي نان، ايمان بي ريا، تنهايي در انبوه جمعيت
و دوست داشتن بي آن كه دوستم بدارند روزي كن.
مرحوم دكتر علي شريعتي
پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه هم دستي
دانه ي اندوه مي كارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجامم چنين ديدي
در دلم باريدي... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست مي لرزد
روحم از سرماي تنهايي
مي خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق،اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام،از عشق هم خسته
غنچه ي شوق تو هم خشكيد
شعر،اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب دردآلود
جان من بيدار شد،بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسوس سرابي بود
آنچه مي گشتم به دنبالش
واي بر من،نقش خوابي بود
اي خدا...بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را.
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من!
اي دريغا،در جنوب!افسرد
باد ما را خواهد برد
در شب كوچك من، افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ي ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
و در اين راه تباه عاقبت هستي خود را دادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه بر او بيم فرو ريختن است
ابرها،همچون انبوه عزاداران
لحظه ي باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن،هيچ.
پشت اين اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز مي مانند از چرخش
پشت اين پنجره يك نامعلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره هاي سوزان،
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه ي خويش
مي برم،تاكه درآن نقطه دور
شستويش دهم از رنگ گناه
شتشويش دهم از لكه ي عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
زتو،اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لزرد،مي رقصد اشك
آه،بگذار كه بگريزم من
از تو، اي چشمه ي جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه ي شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله ي آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم،خنده به لب ،خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
مهرماه 1333 از دفتر اسير
برگرفته از : مجله ی گروه آنلاین روزنه
همیشه حجم غمهای مراتنها تو می فهمی
غم امروز و فردای مرا تنها تو می فهمی
من آن دریای خاموشم، تلاطم های قلبم کو
بیا موجم، که غوغای مرا تنها تو می فهمی
یکی میرود و دیگری میآید ، یکی می نویسد و دیگری میخواند ، یکی میخواند و دیگری می شنود ، یکی به وصال می رسد و دیگری به فراق و بلاخره یکی میگرید تا دیگری بخندد.
رسم بازی روزگار این است تا نگریی نمی خندند، تا نخندی نمی گریند. وقتی آسمان بارعد و برقش به زمین می خندد زمین و زمان گریانند زمین ودریا گرفته و نالانند و وقتی آسمان می گرید
زمین و دریا خوشحالند . دریا عروسی دارد عروسی عزیزانی که اگرنباشند دریا پوچ است . پس ای آسمان فقط تو نخند تا همه گریه کنند فقط تو، فقط تو گریه کن تا همه بخندند.
نمی دانم تا حالا چقدر خندیدم و از خنده ام چقدر اشک روان شده ،ولی ای تمام هستی ام،تو به من کمک کن تا هیچ وقت خنده ام باعث بارانی شدن چشم عزیزی نشود،حاضرم بگریم اگراز گریه ام کسی می خندد.
بر گرفته از:
هفتهنامه فرهنگي-ادبي آبي،خاكستري،سياه
نگه جز پيش پا را ديد , نتواند ,
كه ره تاريك و لغزان است .
و گر دست محبت سوي كس يازي ,
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛
كه سرما سخت سوزان است .
نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون , ابري شود تاريك .
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت .
نفس كاينست , پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير ِ پيرهن چركين !
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آي .
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوي , در بگشاي !
منم من , ميهمان هر شبت , لولي وش ِ مغموم .
منم من , سنگِ تيپا خورده رنجور .
منم دشنام پست آفرينش , نغمه ناجور .
نه از رومم , نه از زنگم , همان بيرنگِ بيرنگم .
بيا بگشاي در , بگشاي , دلتنگم .
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد .
تگرگي نيست , مرگي نيست .
صدايي گر شنيدي , صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم .
حسابت را كنار جام بگذارم .
چه مي گويي كه بيگه شد , سحر شد , بامداد آمد؟
فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي ِ بعد از سحرگه نيست .
حريفا!گوش سرما برده است اين, يادگار سيليِ سردِ زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان . مرده يا زنده,
به تابوتش ستبرِ ظلمت نُه تويِ مرگ اندود , پنهان است .
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگير , درها بسته, سرها در گريبان, دستها پنهان,
نفسها ابر , دلها خسته و غمگين ,
درختان اسكلتهايِ بلور آجين ,
زمين دلمرده , سقفِ آسمان كوتاه ,
غبار آلوده مهر و ماه ,
زمستان است .
(م . اميد ) تهران ـ دي ماه 1334
«النوم, اخ الموت» حدیثی از پیامبر است در اثبات دنیای پس از مرگ؛ خواب برادر مرگ است. پس باید شباهت هایی بین خواب و مرگ باشد. باید در خواب اشاره هایی باشد بر آن چه که در دنیای پس از مرگ جاری است.
قبلاً توی کتاب ها خوانده بودم که زمان و مکان از محدودیت های عالم ماده است و عالم پس از مرگ در قید زمان و مکان نیست. دیشب به وضوح از گذر عالم خواب این بی زمانی و بی مکانی بر من اثبات شد. عجب خواب یکدست و دهشتناکی! از شب تا صبح. مکان در نظرم مشخص نبود و زمان برایم بی معنا. همه جا یک رنگ بود و بی رنگ. حتی رنگ هم در عالم خوابم معنا نداشت. حوادث جریان داشت اما بی زمان, بی مکان و بی رنگ.
حالا که از خواب بیدار شدم واقعاً احساس می کنم دوباره متولد شده ام. احساس می کنم پا به دنیای دیگری گذاشته ام؛ دنیایی بس متفاوت و غریب با آن چه که در طول خواب دیده ام؛ دنیایی که با رنگ تعریف می شود. چنان چه در زمان و مکان هر یک به رنگ های متفاوتی ظاهر می شوند. تفاوتی که به چشم می آید و واقعاً محسوس است؛ صبح به یک رنگ, ظهر به رنگی متفاوت و شب سیاه و بی رنگ.
انگار که با بیدار شدنم و دوباره چشم به این دنیا گشودن دوباره زنده شده ام. و به راستی که چنین است. دیشب در عالم خواب, در عالمی غیر از عالم ماده, حکم مرگ من رقم خورده بود. بنا بود من بمیرم و من بر این مسئله واقف بودم که هر لحظه با ظاهر شدن نشانه ای خاص من خواهم مرد. زنده بودم و نفس می کشیدم اما تمام لحظات طولانی و تمام ناشدنی عالم خوابم با فکر مرگ پر بود. لحظه به لحظه, جا به جا مرگ را به انتظار نشسته بودم. انگار که جز این سرنوشتی برایم نبود. من باید می مردم و خودم بر این امر واقف بودم و هیچ حرکتی نداشتم. انگار که تمام من به طور غم انگیزی پر بود از فکر مرگ و من فقط انتظار می کشیدم؛ انتظاری تلخ, سرد و انگار هرگز به سر نیامدنی. اما نه. من, من همیشگی نبودم. انگار که این من با یک من دیگه عوض شده بود. مرگ سرنوشت من نبود اما چون من با یک من دیگه عوض شده بودم مرگ آن من شده بود سرنوشت تلخ من. عجب احساس قوی و کشنده است در عالم غیر از عالم ماده! حالا دقیقاً می توانم احساس کنم امینه ی عزیز در لحظه های تلخ بودنش چه حسی داشت. زنده بود و از سرطان رنج می برد اما می دانست که بیماری اش زودتر از زود او را به مرگ ختم می کند. طفلک گرفتار عجب بی جریانی ای شده بود!
حالا من بیدار شدم و به دنیا باز گشتم. اما حس خاصی دارم؛ ترس. ترس از این که بنشینم و ببینم که زمانم به دست بی زمانی و بی جریانی افتاده است. حالا که از خواب بیدار شدم باید نگذارم زمانم از حرکت بایستد و تا زمان در جریان است من هم به آن جریان بپیوندم که ثبات و یک جا نشینی کار من نیست.